باز باران

معلم چند پایه

باز باران

معلم چند پایه

یادش بخیر

جمال شمسی | پنجشنبه, ۲۷ آذر ۱۳۹۳، ۰۲:۴۹ ب.ظ | ۰ نظر

-لذتی که توی خوابیدن با لباس مدرسه توی رختخواب بین ساعات ۷:۰۰ تا ۷:۱۵   وجود داشت
 توی هیچ چیزی دیگه وجود نداشت و ندارد و نخواهد داشت !  
-در به در دنبال یکی میگشتیم کتابامونو جلد کنه !
 -همیشه تو مدرسه عادت داشتم همکلاسی هامو بشمرم تا ببینم کدوم پاراگراف برای خوندن به من می افته !  
-یکی از استرس های زمان مدرسه این بود که زنگ ورزشمون چه روزیه و چه ساعتی ؟!!
 افتادن زنگ ورزش اونم دو زنگ آخر پنجشنبه از انتصاب به عنوان مدیر کل شرکت مایکروسافت هم بالاتر بود !
 -من مدرسه که میرفتم همیشه سر کلاس به این فکر میکردم که اگه پنکه سقفی بیفته کله کیا قطع میشه !
-وقتی سر کلاس حوصله درس رو نداشتیم الکی مداد رو بهانه میکردیم بلند میشدیم میرفتیم  گوشه کلاس دم سطل آشغال بتراشیم !
-تو مدرسه آرزومون این بود که وقتی از دوستمون می پرسیم درستون کجاست اونا یه درس از ماعقب تر باشن !
- اوج احتراممون به یه درس این بود که دفتر صد برگ واسش انتخاب می کردیم !!!
-تو مدرسه همیشه انشا اینطوری شروع میکردم: به نام خدا قلم بر دست میگیرم و انشای خود را با موضوع فلان شروع میکنم !
- وقتی معلم برای درس پرسیدن اسم بالایی یا پایینیمون رو میخوند،حس معجزه بهمون دست میداد!
 -خب شنبه صبحه، ناخوناتونو بیارین جلو ببینم کوتاشون کردین، به صف شین، دستا هم جلو….  
-خرداد که می شود گل محمدی رو پرپر می کردیم میریختبم کف دستمون فوتش می کردیم ببینیم چند تا تجدید میاریم.هرچی تعداد بیشتر….تجدیدی بیشتر!  


یادش بخیر

  • ۹۳/۰۹/۲۷
  • جمال شمسی

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی