باز باران

معلم چند پایه

باز باران

معلم چند پایه

۴ مطلب در دی ۱۳۹۳ ثبت شده است

یادی از گذشته !

جمال شمسی | جمعه, ۲۶ دی ۱۳۹۳، ۰۱:۵۰ ب.ظ | ۰ نظر
سلام   

این چند عکس را مدتی بود ، داشتم . یادآورِ خاطراتی زیبا برایم بودند. گفتم برای شما هم بد نباشد ، اندکی به آن دوران برگردید .





  • جمال شمسی

با خشونت هرگز !

جمال شمسی | پنجشنبه, ۱۸ دی ۱۳۹۳، ۰۲:۰۵ ب.ظ | ۰ نظر
«بچه ها لال شوید» ،
 بی ادب ها ساکت
 سخت آشفته و غمگین بودم ،
 به خودم می گفتم « بچه ها تنبل و بد اخلاقند » دست کم می گیرند درس و مشق خود را
 باید امروز یکی را بزنم ، اخم کنم ، و نخندم اصلا تا بترسند از من و حسابی ببرند .
 خط کشی آوردم ، در هوا چرخاندم ، چشم ها در پی چوب تنبیه هر طرف می غلطید
 « مشق ها را بگذارید جلو ، زود معطل نکنید »    
 اولی کامل بود ، خوب ، دومی بد خط بود ، بر سرش داد زدم ،
 سومی می لرزید ، خوب گیر آوردم صید در دام افتاد و به چنگ آمد زود
 دفتر مشق «حسن »گم شده بود این طرف ، آن طرف نیمکتش را می گشت تو کجایی بچه ؟
 بله آقا اینجا ، همچنان می لرزید «پاک تنبل شده ای بچه ی بد »
 «به خدا دفتر من گم شده آقا همه شاهد هستند» ما نوشتیم آقا
 باز کن دستت را ، خط کشم بالا رفت ، خواستم بر کف دستش بزنم ، او تقلا می کرد ،
چوب پایین آمد ناله ی سختی کرد چون نگاهش کردم ، گوشه ی صورت او قرمز بود ،
 هق هقی کرد و سپس ساکت شد ،
همچنان می گریید مثل شمعی آرام ، بی خروش و ناله
 ناگهان «حمدالله» در کنارم خم شد زیر یک میز ، کنار دیوار ، دفتری پیدا کرد گفت آقا اینهاش ،
دفتر مشق حسن چون نگاهش کردم خوش خط و عالی بود غرق در شرم و خجالت گشتم
 جای آن چوب ستم بر دلم آتش زد
 سرخی گونه ی او به کبودی گروید
 صبح فردا دیدم که حسن با پدرش ، با یکی مرد دگر سوی من می آیند ،
خجل و شرم زده ، دل نگران منتظر ماندم من تا که حرفی بزنند ،
شکوه ای یا گله ای یا که دعوا شاید ،
سخت در اندیشه ی آنها بودم پدرش بعد سلام، گفت :«لطفی بکنید، وحسن را بسپاریدبه ما»
 گفتمش چی شده آقا رحمان ؟
 گفت : « این خنگ خدا وقتی از مدرسه برمی گشته به زمین افتاده بچه ی سر به هوا ،
یا که دعوا کرده قصه ای ساخته است ، زیر ابرو و کنار چشمش متورم شده !
 درد سختی دارد ، می بریمش دکتر با اجازه آقا
 چشمم افتاد به چشم کودک غرق اندوه و تاثر گشتم من شرمنده معلم بودم
 لیک این کودک خرد و کوچک این چنین درس بزرگی می داد بی کتاب و دفتر
 من چه کوچک بودم او چه اندازه بزرگ به پدر نیز نگفت آنچه من از سر خشم بر سرش آوردم
 عیب کار از خود من بود و نمی دانستم من از آنروز « معلم » شده ام
 بعد از آن هم دیگر در کلاس درسم نه کسی بد اخلاق نه یکی تنبل بود همه ساکت بودند ،
تا حدود امکان درس هم می خواندند  
 او به من یاد آورد این کلام از مولا (ع) که به هنگام خشم «نه به فکرم تصمیم » «نه به لب دستوری » «نکنم تنبیهی » 
 یا چرا اصلاً من عصبانی باشم ؟ با محبت شاید گرهی بگشاییم با خشونت هرگز ! 

 وحید امینایی



  • جمال شمسی

حکایت چوپان و مار

جمال شمسی | دوشنبه, ۸ دی ۱۳۹۳، ۰۲:۱۴ ب.ظ | ۰ نظر

ﭼﻮﭘﺎﻧﯽ ﻣﺎﺭﯼ ﺭﺍ ﺍﺯ ﻣﯿﺎﻥ ﺑﻮﺗﻪ ﻫﺎﯼ ﺁﺗﺶ ﻧﺠﺎﺕ ﺩﺍﺩ ﻭ ﺩﺭ ﺧﻮﺭﺟﯿﻦ ﮔﺬﺍﺷﺘﻪ ﻭ ﺑﻪ ﺭﺍﻩ ﺍﻓﺘﺎﺩ. ﭼﻨﺪ ﻗﺪﻣﯽ ﮐﻪ ﮔﺬﺷﺖ ﻣﺎﺭ ﺍﺯ ﺧﻮﺭﺟﯿﻦ ﺑﯿﺮﻭﻥ ﺁﻣﺪﻩ ﻭ ﮔﻔﺖ : ﺑﻪ ﮔﺮﺩﻧﺖ ﺑﺰﻧﻢ ﯾﺎ ﺑﻪ ﻟﺒﺖ ؟ ﭼﻮﭘﺎﻥ ﮔﻔﺖ: ﺁﯾﺎ ﺳﺰﺍﯼ ﺧﻮﺑﯽ ﺍﯾﻦ ﺍﺳﺖ ؟ ﻣﺎﺭ ﮔﻔﺖ : ﺳﺰﺍﯼ ﺧﻮﺑﯽ ﺑﺪﯼ ﺍﺳﺖ …ﻭ ﻗﺮﺍﺭ ﺷﺪ ﺗﺎ ﺍﺯ ﮐﺴﯽ ﺳﻮﺍﻝ ﺑﮑﻨﻨﺪ،ﺑﻪ ﺭﻭﺑﺎﻫﯽ ﺭﺳﯿﺪﻧﺪ ﻭ ﺍﺯ ﺍﻭ ﭘﺮﺳﯿﺪﻧﺪ.ﺭﻭﺑﺎﻩ ﮔﻔﺖ: ﻣﻦ ﺗﺎ ﺻﻮﺭﺕ ﻭﺍﻗﻌﻪ ﺭﺍ ﻧﺒﯿﻨﻢ ﻧﻤﯽ ﺗﻮﺍﻧﻢ ﺣﮑﻢ ﮐﻨﻢ،برگشتند ﻭ ﻣﺎﺭ ﺭﺍ ﺩﺭﻭﻥ ﺑﻮﺗﻪ ﻫﺎﯼ ﺁﺗﺶ ﺍﻧﺪﺍﺧﺘﻨﺪ،ﻣﺎﺭ ﺑﻪ ﺍﺳﺘﻤﺪﺍﺩ ﺑﺮﺁﻣﺪ ﻭ ﺭﻭﺑﺎﻩ ﮔﻔﺖ:ﺑﻤﺎﻥ ﺗﺎ ﺭﺳﻢ ﺧﻮﺑﯽ ﺍﺯ ﺟﻬﺎﻥ ﺑﺮﺍﻓﮑﻨﺪﻩ ﻧﺸﻮﺩ.  

 "ﮐﻠﯿﻠﻪ ﻭ ﺩﻣﻨﻪ"


  • جمال شمسی

املای برفی !

جمال شمسی | چهارشنبه, ۳ دی ۱۳۹۳، ۰۲:۱۶ ب.ظ | ۰ نظر
بعد از یه روز تعطیل برفی و سرد ،   امروز هوا خوب بود . Sun
از فرصت استفاده کردم و کلاس اولی ها را بیرون بردم .
و با هم روی برف ، نوشتن املای کلمات را تمرین کردیم .
حسابی ذوق زده شده بودند .  
بین آنها صمیمیت خاصی بوجود آمده بود، 
از شیطنتها ی همیشگی  خبری نبود .
در کل املای متفاوتی برای اونا بود .
از یک سو با برف بود و از سوی دیگر،
 از بچه ها خواستم که ایندفعه خودشون هر چه میخوان بنویسند .    
به دلیل اینکه سرما نخورن ، نخواستم زیاد طول بکشه ،
 اما در پایان همه شاد و خوشحال به کلاس برگشتند.



  • جمال شمسی